زوج درمانی

زوج درمانی

بسیاری از پژوهش های اخیر با مرور بر سابقه زوج درمانی، آن را نسبتا مؤثر دانسته اند. با این وجود “نقش خود همسران در ایجاد پیشرفت” و “میزان تداوم و ابقاء تغییرات” دو عاملی است که اثر بخشی زوج درمانی را تحت الشعاع قرار میدهد تاکنون زناشویی درمانی رفتاری (BMT) و درمان هیجان مدار (EFT) بیشترین خطوط پژوهشی را برانگیخته و بعنوان معتبرترین مدلهای تجربی شناخته شده اند.

یکی دیگر از مدل هایی که از پشتوانه ی پژوهشی برخوردار است، زوج درمانی التقاطی رفتاری (IBCT) نام دارد. بانیان این رویکرد دو هدف اصلی را محور درمان خود قرار داده اند: پذیرش هیجانی و تغییر رفتاری. هدف نخست (پذیرش هیجانی) از طریق شناسایی و آشکار سازی احساسات آسیب پذیرانه صورت می گیرد و این شناسایی خود، موجبات افزایش همدلی را فراهم می کند. تغییر رفتاری نیز از طریق شناسایی مشکلات بعنوان اموری بیرونی انجام می شود، در این روند همسران یاد می گیرند که بجای مقصر قلمداد کردن یکدیگر، مشکلات- که اموری بیرون از خواسته ی ایشان هستند را مسئول شرایط فعلی بدانند و متحدانه بر علیه آن قیام کنند. نتیجه ی روند مذکور، آگاه شدن همسران از جرقه هایی است که چرخه ی تعاملی منفی را پدید می آورند. منتقدین اشاره کرده اند که زوج درمانی رفتاری التقاطی (IBCT)، زناشویی درمانی شناختی رفتاری (CBMT)، درمان راهبردی و نیز زناشویی درمانی بینش محور (IOMT) در کاهش آشفتگی زوجها، بهتر از بی درمانی هستند. البته رویکردهای مذکور از نظر پشتوانه ی تجربی به پای BMT و EFT نمی رسند. برخی از برنامه های غنی سازی و ارتقاء روابط زناشویی و پیش زناشویی نیز حمایت تجربی را بدست آورده اند. در این برنامه ها، همسران با مهارت هایی در زمینه ی دستاوردهای ارتباطی، تغییر در رهگزینی برای حل تعارض، ارتقاء کیفیت رابطه و… آشنا می شوند.

اخیرا در زمینه ی ارتقاء روابط زناشویی، دو روش ارزنده ی دیگر نیز بکار گرفته میشود. یک از مقیاسها، “کنترل ازدواج ” نام دارد و شامل دو جلسه مصاحبه ی انگیزشی با زوجهاست، این دو جلسه سنجش و بازخورد را در برمی گیرد. بررسی ها نشان داده اند که حتی دو سال پس از شرکت در این جلسات MC، تغییرات قابل قبولی در روابط زوجها بر جای گذاشته بود. ضمنا از دیگر نتایج MC، افزایش میزان درمان جویی در همسران بوده است. روش دوم آموزش افزایش مهارت در همسران نام دارد. این روش که مهارتهای مقابله ای را به همسران می آموزد، خاستگاهی شناختی رفتاری دارد و زوجهایی که دوره ی هجده ساعته ی آن را گذرانده اند، در پیگیری یک سال بعد هنوز هم دستاوردهای سازگاری زناشویی شان را حفظ کرده بودند.

کارامدي زوج درمانی در درمان بسیاری از اختلالات جسمانی روانی به ثبوت رسیده است. به گفته ی کانگ ، زوج درمانی هایی که چهار بعد “تنش زناشویی، حمایت، انتظارات نقشی و پویایی های تعاملی” را مورد توجه قرار می دهند، احتمالا بیشترین اثر بخشی را در درمان افسردگی به جا می گذارند. با وجود آنکه کارآیی درمان های فردی و زوج درمانی در درمان افسردگی برابر به نظر می رسد، اما زوج درمانی از نظر افزایش سازگاری ارتباطی در این میان برتری دارد. مجله ی درمان خانوادگی و زناشویی نیز در بخشهایی ویژه، کارآیی درمان های زناشویی و خانوادگی را بررسی می کند. مجله ی مذکور کارآیی MFT در درمان اسکیزوفرنیا سوء مصرف مواد، سوء مصرف الکل و اختلالات هیجانی را حمایت می کند. وین و همکاران درمان هیجان مدار را در یاری به زوجهای آشفته و دارای فرزندانی با بیماری های حاد مؤثر دانسته اند.

شکست عشقی

شکست عشقی

سندروم شکست عشقی

ممکن است عشق، از حیرت انگیز ترین و در عین حال دردناک ترین هیجانی باشد که تجربه می کنیم. درد عاطفی ناشی از قلب شکسته ممکن است به سندرم ضربه عشقی بینجامد. این سندرم به عنوان یک ماهیت بالینی مجزا با منظومه ی واحدی از علایم بروز می کند پیش از این ضربه عشقی را نوعی اختلال رایج روان پزشکی مثل افسردگی یا « اختلالات انطباقی» در نظر می گرفتند. البته این اختلالات، علایم منحصر به فرد ناشی از ضربه عشقی را آن طور که باید توصیف نمی کند. لازم به ذکر است که گاهی سندرم ضربه عشقی با طیف وسیعی از موقعیت های بالینی مانند افسردگی، سوء مصرف مواد و الكل همراه می گردد. پس از شنیدن داستان جان، بعضی مردم ممکن است طرفدار چیزی باشند که متخصصان بهداشت روانی حمایتگرا آن را «راهکار مدیریت مراقبتی برای مشکلات سلامت روان» می نامند که با تندی به مراجع می گویند: « بسه! خوب شو دیگه!» هر چند، چنین نگرشی عدم توجه به شدت و دوام بالقوه برخی از موارد سندرم ضربه عشقی را نشان می دهد. این نوع نگرش مانند این است که به شخصی که مبتلا به فشار خون بالاست به تندی گفته شود که آن را پایین بیاور. این شیوه درمانی کارآمدی مؤثر را ندارد! مبتلایان به این سندرم از این که نمی توانند به تنهایی بهبود یابند احساس شرم همراه با یأس و ناامیدی دارند. اگر چه بیشتر سندرم های ضربه عشقی کوتاه مدت هستند، بعضی از آنها پایدار و ماندگارند. 

متأسفانه برخی مردم سندرم ضربه عشقی را بی اهمیت می دانند. سندرم ضربه عشقی وضعیت پیچیده و مهمی است که نباید افراد غیر حرفه ای و متخصصان بهداشت روان کم اهمیت تلقی اش کنند. برای اغلب مردم این که به تندی گفته شود: «بسه! خوب شو دیگه!» اثرگذار نیست. این شیوه فقط به تشدید ناراحتی مراجع و احساس بی کفایتی او به علت نگرانی از چیزی که «باید قادر باشند که بر آن غلبه کنند» منجر می شود. ماهیت سندرم ضربه عشقی ویژگی اصلی سندرم ضربه عشقی، بروز نشانه ها بعد از وقوع رویداد ضربه عشقی است. ابتدا افراد این ضربه را به صورت «شوک» تجربه می کنند، زیرا ضربه عشقی باعث فروپاشی انتظارات، آرزوها، امیدها و احساس امنیت فرد از رابطه می شود. شوک، اغلب با حس بيم، وحشت، ترس و درماندگی همراه است، دقیقا شبیه احساساتی که افراد هنگام وقوع رویدادهای آسیب زا مثل مرگ (خطر تهدید مرگ) تجربه می کنند. در این سندرم، رویداد ضربه عشقی به صورت استرس شدیدی تجربه می شود و به نوعی آسیب زاست. علت به کارگیری واژه «آسیب زا » این است که فرد بلافاصله پس از درک ضربه، به ناراحتی های عاطفی، روانی و فیزیولوژیکی شدیدی دچار می شود، مانند افزایش ضربان قلب، تشنج، گرگرفتگی، ناراحتی گوارشی، حالت تهوع، اسهال و تب و لرز. همان طور که قبلا گفته شد، ضربه عشقی باید نوعی رویداد استرس زا در نظر گرفته شود. 

در چنین رویدادی، توانایی پردازش ذهنی فرد مختل و به احساس اضطراب، ناامیدی و یأس منجر می شود. رویداد ضربه ی عشقی باعث استرس می شود و در فرد احساس ناتوانی در کنترل و پیشگیری از رویدادها را ایجاد می کند. رویدادهایی که به سندرم ضربه عشقی منجر می شوند را می توان در دو گروه ضربه نوع یک و ضربه نوع دو طبقه بندی کرد. در ضربه نوع یک، اتفاقات، غیرمنتظره و ناگهانی هستند، به طوری که فرد احساس می کند مغلوب رویداد شده است. در ضربه نوع دو، رویدادها ماهیتی مزمن و تکرار شونده دارند و انتظارات فرد از سوی شریک عشقی اش مدام زیر پا گذاشته می شود. برای مثال ممکن است فرد در ضربه نوع دو، با خیانت های مکرر شریک عشقی خود مواجه شود، اما همچنان در رابطه باقی بماند. سندرم ضربه عشقی در هر دو نوع رخ می دهد. رویداد (رویدادها) ضربه عشقی موجب ترس، اضطراب و ناراحتی می شود که این هیجانات به دیگر محرکها و نشانه هایی که مستقیما ارتباطی با ضربه عشقی ندارند نیز تعمیم داده می شوند. مغز قادر به تمیز دادن برخی حالتها نیست، بین این که کدام محرک های محیطی یا محرکهای ذهنی درونی (علایم، یادآوری کننده) ها به طور معناداری با خاطره ضربه عشقی ارتباط پیدا می کند و کدام نشانه ها بی ضررند و ارتباط معناداری با ضربه عشقی ندارند. نشانه ها و علایم بی ارتباط با ضربه عشقی از طریق شرطی سازی کلاسیک با آشفتگی هیجانی و برانگیختگی ناشی از رویداد ضربه عشقی مرتبط می شود. سندرم ضربه عشقی یک تجربه ذهنی و درونی تکرارشونده است که مدام رویداد ضربه عشقی را «یادآوری» می کند.  

در سندرم ضربه عشقی، ممکن است دیگران درکی از چگونگی آسیب زا بودن این رویداد نداشته باشند. این یک تجربه کاملا شخصی است. وقتی سندرم ضربه عشقی فرد ارزیابی می شود، مهم است که مفهوم شخصی و ذهنی او از رویداد ضربه عشقی و همچنین پیامدهای ذهنی (روانی-عاطفی) و پیامدهای عینی (تأثیر گذاری رویداد بر موقعیت اجتماعی، تحصیلی و شغلی فرد) بررسی شود. برخی افراد هنگام قطع رابطه، سندرم ضربه عشقی را در کمترین میزان آن هم تجربه نمی کنند و حتی گاهی اوقات پس از قطع رابطه بسیار خوشحال به نظر می رسند.

ضربه عشقی-دکتر شقایق بازرگان

ضربه عشقی ناشی از تهدید ادارک شده نسبت به رابطه عشقی « ایده آل» است. هرچه فرد «عاشق تر» باشد یا تمایل او برای ادامه رابطه بیش تر باشد، به همان میزان شدت ضربه بیشتر می شود. این ضربه معمولا در افرادی که رابطه عاشقانه دارند رخ می دهد، اما گاهی اوقات بین اعضای خانواده (مثل والدین و فرزندان، خواهر و برادر یا دوستان صمیمی) یا دوستانی که هیچ رابطه عاشقانه ای ندارند نیز رخ می دهد. عوامل تهدیدزا عبارتند از: وجود رقیب برتر، طرد فرد از سوی شریک عشقی اش یا جدایی به واسطه بیماری، مرگ، خودکشی، مسافرت یا مهاجرت و غیره. ضربه عشقی می تواند به تصوری که فرد از «شریک عشقی» خود دارد ( مانند: وفادار، فداکار، مهربان، حامی و در دسترس) آسیب وارد کند. 

چنین تصوری بعد از کشف خیانت یا نقض تعهد در هم می شکند. من نمونه های دراماتیک سندرم ضربه عشقی را در مردانی دیده ام که پس از آگاهی از این که فرزندانشان نتیجه خیانت همسرشان هستند، تصور آنها از همسرشان ( برای مثال: وفاداری همسرشان) ، فرزندانشان کودکانی که آنها دوست داشته اند فرزندان بیولوژیکیشان باشند) و خودشان درهم شکسته است. مجموعه ای از نشانه ها و علایم سندرم ضربه عشقی در زیر بیان شده است. گاهی اوقات فقط بعضی از این علایم در فرد دیده می شود.

1. اولین واکنش فرد بعد از تجربه ضربه عشقی، آشفتگی عاطفی شدید است. این آشفتگی شامل ترس، اضطراب، غم، شرمگینی، کاهش اعتماد به نفس و خودکارآمدی، خشم و اندوه است. علاوه بر این ممکن است واکنش های جسمانی مانند تهوع، لرزش، سرگیجه، ضعف شدید و تب و لرز را نیز داشته باشد. برخی افراد با عدم پذیرش اتمام رابطه با انکار جدایی از عشقشان، این علایم را بروز نمی دهند. 

برخی دیگر از ضربه عشقی رنج می برند، اما به دلایلی در همان زمان فروپاشی رابطه، آشفتگی هیجانی زیادی را تجربه نمی کنند. در چنین مواردی «سندرم ضربه عشقی تأخیری» به وقوع می پیوندد و فرد تا مدتی بعد از این رویداد، واکنش فیزیکی و هیجانی مربوط به ضربه عشقی را بروز نخواهد داد.

2. ممکن است رویداد ضربه عشقی مکرر به شکل های زیر نیز تجربه شود: 

الف) مجموعه حوادث عود کننده و اجباری پیرامون رویداد ضربه عشقی.

ب) خواب های پریشان مرتبط با ضربه عشقی. 

پ) افکار و خیال پردازی های وسواس گونه در راستای ضربه عشقی عشقی. 

ت) هیجانات آسیب زای مرتبط با ضربه عشقی (مانند حسادت، غبطه، خشم، غضب، انتقام، اضطراب، ترس، بیم، افسردگی، «حملات شدید عاطفی»، بی ثباتی هیجانی). 

ث) آشفتگی هیجانی شدید هنگام مواجهه با محركات مرتبط با ضربه عشقی (مثل: خاطرات، آهنگها). 

ج) واکنش های فیزیکی (درونی یا بیرونی) در مواجهه با محرکات و خاطرات مرتبط با ضربه عشقی که شامل افزایش ضربان قلب، درد ناحیه شکمی، سرگیجه و حالت تهوع می شود. 

چ) این حس که ضربه عشقی دوباره بروز کند. (فلش بک) 

٣. اجتناب از تمام چیزهایی که موجب تداعی ضربه عشقی می شوند. مثلا تلاش برای اجتناب از افکار، احساسات و صحبت های مرتبط با رویداد و همچنین اجتناب از فعالیتهای مکان ها و افرادی که موجب تداعی حوادث مرتبط با ضربه عشقی می شوند. این اجتناب از موقعیت های اجتماعی باید مشخصا به رویداد ضربه عشقی مرتبط باشد. 

۴. بدبین شدن نسبت به روابط عاطفی آینده؛ یعنی همه روابط آتی با ناامیدی، درد هیجانی، ناخشنودی و خیانت به اتمام خواهند رسید.

 ۵. کاهش ظرفیت فرد برای تجربه احساسات عاشقانه یا ترس از دوباره عاشق شدن (برای مثال حتی فکر عاشق شدن هم فرد را بیمار می کند). حتی در صورت برقراری رابطه عاشقانه نمی خواهند خیلی درگیر رابطه شوند و از شریک عشقی خود فاصله می گیرند. همچنین ممکن است مدام به دنبال یافتن نقایص و معایب شریک عشقی خود باشند و به محض یافتن هر عیبی، ارزش فرد برای آنها کاسته می شود و دیگر شاید ترس از دست دادن شریک عشقی خود را نداشته باشند.

 ۶. افزایش علایم برانگیختگی هیجانی یا خشم (که بعدا می تواند معطوف به «درون یا بیرون» باشد) که به صورت دائم یا دوره ای در فرد دیده می شود که قبلا وجود نداشته یا به این شدت نبوده است. این علایم در زیر فهرست شده است:

 الف) اختلال در خواب (مشکل در به خواب رفتن یا در خواب ماندن).

 ب) بی ثباتی هیجانی (بغض دائم).

 پ) افزایش احساس مالکیت و حفظ همسر (شریک عشقی) به هر قیمتی، گوش به زنگ بودن نسبت به رقبای احتمالی.

 ت) اضطراب، بی قراری و لرز.

 ث) اختلال در تمرکز.

 ج) خشم و تحریک پذیری بیش از حد. ممکن است خشم خیلی شدید باشد و به خشونت منجر شود و به صورت انفجاری ابراز شود. شریک عشقی فرد، عاملی که موجب تهدید رابطه شده (مثل رقیب) یا اطرافیان (مثل افرادی که موقع طغيان خشم کنار فرد هستند یا دوستان صمیمی و نزدیک به فرد که مورد حمله غیر عمدی او قرار می گیرند) همگی می توانند هدف خشم فرد قرار گیرند. 

چ) داشتن «حس غیر واقعی» پیرامون رویداد ضربه عشقی مثل بهت زدگی، گیجی، جدایی از واقعیت، خلسه، پریشان حالی، اختلال در حافظه).

 ح) تمایل ناخودآگاه و وسواس گونه برای تعقیب کردن و تصاحب مجدد هدف عشقی از طریق تهدید کلامی، مزاحمت تلفنی یا خشونت. این تمایلات ممکن است متوجه یک رقیب خیالی یا واقعی نیز شود.

 خ) وسواس فکری، آشفتگی و احساس گناه در مورد کارهایی که باید انجام می داد تا هدف عشقی خود را از دست ندهد یا این که انجام چه کارهایی موجب از دست دادن او شده است. وسواس فکری فرد، راجع به مسئولیت خود در برابر این از دست دادن و تأسف نسبت به کارهای گذشته انجام ندادن هیچ کاری) است.

اگر چه اعتبار این علایم از طریق تحقیقات گسترده مشخص نشده است، می تواند برای ارزیابی سندرم ضربه عشقی افراد در معرض خطر مفید باشد. همان طور که قبلا نیز ذکر شد برای تشخیص سندرم ضربه عشقی لزومی ندارد همه علایم مذکور در فرد وجود داشته باشد. ممکن است شدت و تعداد علائم در افراد مختلف فرق کند. سندرم ضربه عشقی به درجات مختلفی (درجه کم تا زیاد) در فرد نمایان می شود. درجه کم به موقعیتی اطلاق می شود که بیماری شدت کمتری دارد.

ازدواج

ازدواج

معمولا جامعه را به چند نهاد اصلی تقسیم می کنند: نهاد خانواده، نهاد آموزش، نهاد اقتصاد، نهاد حکومت، و نهاد دین. در سده اخیر و در جوامع پیشرفته نهاد علم نیز به نهادهای اجتماعی اضافه شده است. نهاد خانواده یکی از نهادهای مهم اجتماعی است که با ازدواج آغاز می شود. بنابراین، ازدواج و مسائل آن اهمیت بسیار زیادی دارد، زیرا، نقطه آغاز این نهاد مهم اجتماعی است و چگونگی این آغاز در کیفیت آینده خانواده تأثیر فراوانی دارد؛ همان طور که ما از دیرباز معتقد بوده ایم:

خشت اول چون نهد معمار کج تا ثریا می رود دیوار کج، ما در انتخاب خانواده ای که در آن به دنیا می آییم هیچ اختیاری نداریم، اما معمار خانواده آتی خود خواهیم بود. ازدواج نقطه عطفی در زندگی انسان است و با آن خانواده و نظام خویشاوندی شکل می گیرد و نسل بقا می یابد. ازدواج موفق پایه ای عالی برای تشکیل خانواده ای شاد و مستحکم است. هیچ چیزی در جهان نمی تواند زندگی انسانها را شاداب تر و بهتر کند مگر افزایش ازدواج های موفق. حتی استحکام یک کشور با استحکام خانواده های آن همبستگی دارد. ازدواج در زمره پیچیده ترین روابط انسانی است. ازدواج برخوردی شگفت میان فرهنگ و طبیعت یا قواعد اجتماعی و کشش جنسی است. ازدواج فرایندی است از کنش متقابل بین یک مرد و یک زن که برخی شرایط قانونی را تحقق بخشیده اند و مراسمی برای آغاز زناشویی خود برپا داشته اند.

 ازدواج ابعادی اقتصادی – اجتماعی، فرهنگی و بین فردی دارد. تیره ابتدایی منشأ خانواده باستانی است. ایرانیان در آغاز به تیره هایی تقسیم می شدند که، در ادامه همین گروه ها منشأ خانواده ها و قبیله ها شدند. در طول نزدیک به هزار و سیصد سالی که از زرتشت تا روزگار خسروان ادامه یافت تیره رفته رفته حجم و انسجام خود را از دست داد. خانواده بزرگ کهن ترین نمونه خانواده ای است که می شناسیم و ترکیب آن بدین شکل بود: در ملکی موروثی که انتقال پذیر نبود، پدر و مادر، فرزندان، نوادگان، برادران، خواهران، عروسان، دامادان، عموزادگان عمه زادگان، دایی زادگان، خاله زادگان و بستگان دیگر زیر نظر رئیسی واحد، پیرامون اجاقی واحد و برای برگزاری آیینی واحد، زیر سقفی واحد گرد هم می آمدند. این گروه همان گروهی است که از تیره پدید آمد.

در دوره ساسانی، در قرن ششم میلادی، تعداد اعضای خانواده به پدر و مادر و فرزندان کاهش یافت که این تعداد بسیار کمتر از نمونه تیرهای خود بود. بنابراین، ساده ترین و اولین نمونه خانواده ایرانی، در دوره پیش از اسلام، در قرن ششم میلادی و در گرماگرم سلطنت ساسانیان پدیدار شد. در آن دوره، زناشویی بیش از هر چیز اهمیتی مذهبی داشت. ازدواج که رسم و طریقه ای خدایی بود، برای فردی ایرانی وظیفه ای لازم و واجب شمرده می شد، همان گونه که تقرب به اهورامزدا تکلیفى واجب شناخته می شد. آیین زرتشت عزبها (مجردها) را از آغوش خود می راند و حرام زاده ها از هر وراثتی بی بهره بودند. در دوره ساسانی، دولت هر سال بسیاری از دوشیزگان فقیر را شوهر می داد و پیش از این کار، برای آنها جهیزیه فراهم می آورد.

پس از اینکه ایرانیان اسلام را پذیرفتند، سنت ها و آیین های ازدواج نیز تحت تأثیر اسلام قرار گرفت. اسلام به ازدواج بسیار اهمیت میدهد و آیات و احادیث نیز دلیلی روشن بر این امر است. همان گونه که در آغاز گفتیم، ازدواج خشت بنای خانواده است. اگر بخواهیم در خانواده با مشکلات و آسیب های کمتری روبه رو شویم، باید به امر ازدواج توجه کنیم و یکی از مهم ترین کارهایی که می توانیم در این راه انجام دهیم آموزش است. اما آیا ازدواج به آموزش نیاز دارد؟ آیا اجداد و نیاکان ما برای ازدواج آموزش دیدند که اکنون ما به آموزش نیاز داشته باشیم؟ و آیا این مسئله این قدر جدی است که باید برای آن آموزش دید؟!

ما معتقدیم که ازدواج به آموزش نیاز دارد و اجداد و نیاکان ما هم در این باره آموزش می دیدند. آنها، از طریق ارتباط رودررو و مشاهدة رسومی که تقریبا ثابت و انعطاف ناپذیر بود، امور مربوط به ازدواج را می آموختند. به دلیل ساده تر بودن زندگی، آنها آموزش مورد نیاز را از محیط خود دریافت می کردند. اما در دنیای امروز، ما نیاز داریم که به طریقی دیگر امور مربوط به ازدواج را بیاموزیم. زیرا دنیای امروز دائم در حال تغییر است و همواره رسومی جدید می آید که گاه حتی باعث نابودی رسوم سنتی می شود. همچنین، اعضای خانواده زمان کمتری را در کنار هم می گذرانند و تعداد اعضایشان کمتر از گذشته شده است که این خود باعث می شود آموزش به طریق سنتی امکان پذیر نباشد.

اما برای ازدواج فقط کافی است همراه با دو شاهد و اجازه پدر یا جد پدری دختر (و در صورت عدم اجازه پدر یا جد پدری، با موافقت دادگاه در دفتر ثبت ازدواج حاضر شوید و هزینه ثبت را پرداخت کنید. البته، حضور دو شاهد و اجازه پدر یا جد پدری دختر فقط در کشورهای اسلامی مرسوم است و در کشورهای غیراسلامی تنها کافی است هزینه ثبت ازدواج پرداخت شود. رانندگی بد در بسیاری موارد موجب خسارت های فیزیکی و عاطفی شدید می شود، اما ازدواج بد و در نهایت طلاق باعث خسارتهای عاطفی، ارتباطی، مالی و همچنین افزایش کودکان تک سرپرست یا بی سرپرست می شود.

ما بر این باوریم که هرچه تقاضای ازدواج در جامعه بیشتر شود، شادابی و سرزندگی نیز در جامعه بیشتر می شود. در نگاه ما، همان گونه که گرفتن گواهینامه رانندگی مشروط به کسب مجموعه ای از شرایط است، ازدواج مناسب نیز به یکسری از پیش نیازها احتیاج دارد. حال، متناسب با سه شرطی که برای رانندگی برشمردیم، به سه پیش شرط برای ازدواج نیز اشاره می کنیم: ۱) آزمون بینش برای امتحان بلوغ و رشد فرد و اثبات کفایت او برای تشکیل خانواده؛ ۲) آزمون قوانین زندگی برای اثبات آشنایی فرد با قوانین حاکم بر زندگی مشترک و مشکلات آن؛ ۳) آزمون عملی برای اثبات مهارت های فرد در خصوص ارتباط مثبت با اعضای خانواده و توانایی او برای حل تعارضها.

آیا باور داشتن به چنین نیازی ابلهانه یا حتی آرمان گرایانه است؟ ما چنین نمی اندیشیم و در مقام درمانگر، مشاور، و روان شناسی که با صدها مورد از آسیب دیدگان ازدواج های نامتناسب و بد مصاحبه و مشاوره کرده ایم باور داریم که اگر در جامعه ای لازم است نظامی حداقلی برای تربیت رانندگان جدید طراحی شود، بی تردید لازم است که نظامی عاقلانه برای تربیت همسران جديد، والدین جدید، و خویشاوندان جدید طراحی گردد. همچنین، باور داریم که غفلت از چنین امری خساراتی بزرگ به دنبال خواهد داشت.

 

دکتر شقایق بازرگان-ازدواج

۲. برنامه ریزی برای مراسم ازدواج در مقایسه با خود ازدواج

مقایسه دیگری که می تواند به روشن شدن موضوع کمک کند هزینه و زمانی است که افراد برای برگزاری مراسم عروسی صرف می کنند، مراسمی که فقط یک یا دو روز از زندگی مشترک خانواده های عروس و داماد را شامل می شود. در حالی که افراد برای خود ازدواج که به اندازه یک عمر طول می کشد نه تنها چنان پولی صرف نمی کنند، بلکه در بسیاری موارد اصلا حاضر نیستند برای آن وقت بگذارند. دیوید اولسون می گوید: آنها انرژی زیادی را برای انتخاب کیک عروسی صرف می کنند، کیکی که میهمانان گرسنه آن را طی چند دقیقه نوش جان می کنند. حال آنکه باید انرژی خود را برای آموختن اصول پویای ازدواج و بالا بردن مهارتهای لازم برای همسر شدن و پدر یا مادر شدن به کار ببندند. و متأسفانه این اشتباه بزرگ جوانان ماست.

٣. برنامه ریزی برای شغل و حرفه در مقایسه با ازدواج 

زمانی که صرف آمادگی برای شروع کار یا حرفه ای می شود معمولا بسیار زیاد است. مثلا اگر بخواهید مهندس شوید، نخست باید دوازده سال تحصیلی را طی کنید و پس از قبولی در کنکور دانشگاهها، چهار سال به طور اختصاصی در رشته مهندسی تحصیل کنید. بعد از تحصیلات دانشگاهی و زمانی که شاغل شدید، در می یابید که سالها طول می کشد تا تجربه بیاموزید و آموزش های تخصصی دیگری را پشت سر بگذارید و در کار خود ورزیده شوید.

همه میدانند که پیشرفت شغلی و حرفه ای مسیری طولانی و پر پیچ و خم است که تلاشی زیاد می طلبد و کمتر فردی را می بینیم که برای پیشرفت در شغل خود وقت نگذارد و تلاش نکند. اما، در جامعه ما و اکثر جوامع بشری، چنین رویکردی در مورد ازدواج دیده نمی شود. در جامعه ما، برای ازدواج فقط کافی است کسی را در نظر بگیرید. اگر «عاشق» هم بودید که چه بهتر، اگر هم نبودید اشکالی ندارد. زیرا طی چند جلسه با هم آشنا خواهید شد و بعد ازدواج خواهید کرد. روز بزرگ که فرا رسید، مراسمی باشکوه برگزار خواهید کرد؛ مراسمی که هرچه باشکوه تر باشد، بهتر خواهد بود. اما، پس از ازدواج، دو فرد باقی می ماند که بناست نقش همسر را برای یکدیگر ایفا کنند، در حالی که، شناخت و تجربه ای بسیار اندک برای پیشبرد این کار بزرگ دارند. گاه این ناآگاهی و کم تجربگی تا پایان زندگی نیز ادامه پیدا خواهد کرد. بر همین اساس، لازم است به ازدواج، دست کم در حد همه برنامه های مهم دیگر، توجه کرد. البته، ما معتقدیم که ازدواج یکی از مهم ترین برنامه های زندگی فرد است، پس توجه ویژه می طلبد. دو نوع نگاه به ازدواج وجود دارد: یکی «نگاه فرایندی» یا «نگاه چند مرحله ای» و دیگری «نگاه تک مرحله ای». البته، هرکدام از این دو رویکرد عواقب و نتایج خاص خود را در ازدواج خواهند داشت. رویکرد تک مرحله ای ازدواج را تصمیمی میداند که وقتی گرفته شد، امکان بسیار اندکی برای تغییر آن وجود دارد. ما بسیار شنیده ایم که گفته می شود: «دو جلسه یکدیگر را دیده ایم و من باید تا آخر هفته پاسخ بدهم». این نوع گفتگو بیانگر رویکرد تک مرحله ای به ازدواج است. در این رویکرد، مراسم بله بران یا مهر بران» – همان بله برون – مهم ترین مرحله محسوب می شود و بقیه مراحل فقط تشریفاتی است که باید طی شود. تصمیمات در مراسم «بله بران» و «مهر بران» گرفته می شود و در مراحل بعدی همه در صدد اجرای آن تصمیمات هستند، که البته امکان تغییر و بازنگری در آنها بسیار کم است.

ازدواج-درکتر شقایق بازرگان

در رویکرد چند مرحله ای، ازدواج پس از طی کردن چند گام به انجام می رسد و در هر گام «تصمیم» به ازدواج مجددا بررسی می شود و در صورتی که در هر مرحله فرد تصمیم به جدایی بگیرد، امکان قطع رابطه وجود دارد. در نگاه چند مرحله ای، تصمیم به ازدواج در یک شب گرفته نمی شود و این تصمیم در فرایندی زمان بر اتخاذ می شود. این نوع ازدواج حداقل از سه مرحله تشکیل می شود. «آشنایی»، «نامزدی و «عقد»

برخی بر این باورند که افراد متجدد یا مدرن بیشتر به ازدواج فرایندی روی می آورند و افراد سنتی به ازدواج تک مرحله ای. اما در واقع هر دو گروه بیشتر نگاهی تک مرحله ای به ازدواج دارند تا نگاهی فرایندی. اگر ازدواج را شامل سه مرحله اصلی آشنایی، نامزدی و عقد بدانیم، می بینیم که خانواده های سنتی معمولا بیشتر به دوران عقد اهمیت می دهند و مرحله آشنایی و نامزدی را در زمانی بسیار کوتاه پشت سر می گذارند تا خطبه عقد خوانده شود. سپس، این خانواده ها به دختر و پسر فرصت می دهند تا باهم آشنا شوند و دوران نامزدی را تجربه کنند. بیشتر خانواده های سنتی معتقدند که در مرحله آشنایی یا نامزدی ممکن است از دختر یا پسر سوء استفاده شود. به همین دلیل آنها سعی می کنند با کاهش زمان این مراحل از چنین مسائلی پیشگیری کنند. برخلاف خانواده های سنتی، خانواده های متجدد بیشتر به دوران آشنایی اهمیت می دهند. 

از نظر خانواده های متجدد، اگر در دوران آشنایی طولانی مدت شرایط دوران نامزدی و عقد به صورت غیررسمی اتفاق بیفتد، ایرادی ندارد. همان طور که ملاحظه می کنید هر دو گروه نگاهی تک مرحله ای به ازدواج دارند. فقط تفاوت این دو گروه در این است که یک گروه دوران عقد را برجسته می کند و گروهی دیگر دوران آشنایی را! جالب اینجاست که مراسم و سنن ما ایرانیان نشان دهنده نگاه چند مرحله ای و فرایندی به ازدواج است، اما رفتار و عرف اجتماعی ما بیشتر مبتنی بر رویکرد تک مرحله ای به ازدواج است. وجود مراسم خواستگاری، نامزدی و عقد نشان از نگاهی چند مرحله ای به ازدواج دارد، اما فشرده سازی و تأکید بر یکی از مراحل و حذف یک یا دو مرحله دیگر، نشان از آن دارد که نگاه تک مرحله ای به این امر اولویت دارد. بنابراین، از نظر ما ازدواج به سه مرحله اصلی تقسیم میشود و افراد مجرد با عبور از این مراحل به تأهل می رسند: آشنایی، نامزدی و عقد.

دو قطبی

دوقطبی aggression

اختلال دوقطبی:

اختلال دو قطبی تجربه ی خلق ملول شدید و بسیار اخلالگر را شامل میشود که ممکن است به صورت متناوب با دوره ی افسردگی اساسی روی دهد.

اختلال دو قطبی نوع 1:

افرادی که دروه های مانیا دارند حتی اگر هرگز دوره ی افسردگی نداشته باشند، مبتلا به اختلال دو قطبی نوع 1 تشخیص داده میشوند. ممکن است (نه لزوما) همراه با یک یا چند دوره افسردگی اساسی باشد

ملاکهای دوره مانیا:

A: دوره متمایز خلق که به طور نا به هنجار و مداوم بالا، گشاده یا تحریک پذیر است و افزایش نا به هنجار و مداوم فعالیت یا انرژی هدفمند که حداقل یک هفته ادامه می یابد و یا در بخش عمده ای از روز، تقریبا هر روز وجود دارد.

عزت نفس کاذب یا بزرگ منشی
کاهش نیاز به خواب
پر حرف تر از معمول یا فشار برای ادامه دادن صحبت
پرش افکار یا تجربه ی ذهنی که افکار شتاب دارند
حواس پرتی
افزایش فعالیت هدفمند یا سرآسیمگی روانی – حرکتی
مشغولیت بیش از حد در فعالیت هایی که پیامدهای ناراحت کننده دارد (مثل ولخرجی کردن مهار نشده در خرید، بی احتیاطی های جنسی، سرمایه گذاری احمقانه)

دو قطبی-دکتر شقایق بازرگان

اختلال دو قطبی نوع 2:

فرد یک یا تعداد بیشتری دوره ی افسردگی و حداقل یک دوره ی هیپومانیا داشته است

ملاک های دوره ی هیپومانیا:

دوره های متمایز خلق که به طور نا به هنجار و مداوم بالا، گشاده یا تحریک پذیر است و افزایش نا به هنجار و مداوم فعالیت یا انرژی که حداقل چهار روز پیاپی ادامه می یابد و در بخش عمده ای از روز تقریبا هر روز وجود دارد.

اختلال افسردگی اساسی:

1)   خلق افسرده

2)   از دست رفتن علایق

3)   کاهش یا افزایش وزن

4)   بی خوابی یا پرخوابی تقریبا در همه روزها

5)   سرآسیمگی یا کندی روانی-حرکتی تقریبا در تمام روزها

6)   خستگی و فقدان انرژی

7)   احساس بی ارزشی یا احساس گناه مفرط یا نا متناسب

8)   کاهش توانایی تفکر و تمرکز

9)   افکار مکرر مربوط به مرگ

اختلال افسردگی دوران نشانه ای را شامل میشود که در آنها، فرد معمولا دستخوش خلق به شدت غمگین میشود. عنصر اساسی این اختلال، خلق غمگین بسیار بالاست که ملالت نامیده میشود.

 

درمان عقلانی – عاطفی الیس

درمان عقلانی - عاطفی الیس

نظریه عقلانی – عاطفي آلبرت اليس يك توجیه منطقی در قالب رابطه (c-b-a) است. در این رابطه a حادثه و یا واقعه ای است که اتفاق می افتد و فرد را به نحوی بر می انگیزد. B نظام اعتقادی فرد است با توجه به حادثه a، و c پیامد عاطفی و یا عکس العمل فرد در مواجهه با a است. اليس معتقد است که نظریه پردازان دیگر توجه خود را یا به a و یا به C معطوف داشته اند وa را علت به وجود آمدن c دانسته اند. در صورتی که به اعتقاد او، چیز دیگری باید میان a وc واسطه شده باشد تا c به وجود آید. او معتقد است که این چیز همان نظام اعتقادی فرد با توجه به a است که c را به وجود می آورد. اليس بر این مبنا، شخصیت و چگونگی درمان اختلالات روانی را توجیه می کند. اگر نظام اعتقادات فرد منطقی و عقلایی باشد، رشد شخصیت، سالم و در غیر این صورت، ناسالم و بیمار گونه خواهد بود. به عقیده او، روان درمانی فرایندی است که در آن، با تمرکز شدید بر نظام اعتقادی فرد یعنی b و اصلاح آن، به تغییر رفتار اقدام می شود. بنابراین، درمان عقلانی – عاطفی آلبرت و يك شيوه جامع در درمان است که مشکل فرد را از سه دیدگاه شناختی، عاطفی و رفتاری و امعان نظر و حمله قرار می دهد و سعی می کند که با ایجاد شناخت مطلوبی در فرد، اثرات مثبت و منطقی عاطفی و رفتاری در او ایجاد شود.

فرد، عاطفه به خرج دهد و رفتار مطلوبی داشته باشد ، به طور کلی، هدف و انتظار از روان درمانی آن است که تغییرات مطلوبی در نظام اعتقادی فرد به وجود آورد و متعاقب آن، فرد رفتارهای مطلوبی از خود بروز دهد و به نحو مناسبی عاطفه به خرج دهد. پس از خاتمه درمان انتظار می رود که فرد عقاید غیرمنطقی و غیر عقلانی خود را رها کند و به سوی تفکر منطقی و عقلانی روی آورد؛ انتظار می رود که فرد بسیاری از تأكيد هایش را که در روند اندیشه و رفتار، و انتظار از خود و دیگران بر اساس اجبار، الزام و وظیفه توجیه می کند، رها کند و نسبت به امور نگرشی طبیعی کسب کند؛ علت هرگونه ناراحتی، کژخویی و بدرفتاری را از محیط دیگران بر گیرد و به شیوه تفکر و نگرش خود منسوب کند و متعاقبا مسئولیت تغییر آن را خودش بر عهده بگیرد. از هرگونه تلقین به نفس و اعمال و افکار مخرب و ناقض نفس بپرهیزد و تفکر سازنده تر و منطقی تر داشته باشد؛ این موضوع را دقیقا بپذیرد که ذاتا تمایل دارد که به شیوه ای عقلانی و یا غیر عقلانی عمل کند و انتخاب هريك از این دو به دست خود اوست. از مطلق گرایی و کمال جویی غیر منطقی بپرهیزد و بیشتر به خود، بر اساس آنچه که هست، و خواست های منطقیش ارزش بدهد، نه بر اساس نحوه عملش و آرمانهای بی پایه اش. 

فلسفه غير عقلانی و غیر منطقی خود را نسبت به زندگی تغییر دهد و به جای آن يك فلسفه محکم منطقی بنشاند که در آن عقل و منطق صریح و صحیح بر عواطف و اعمال او حاکم باشد. يك معلم صالح برای خود باشد و در عین حال که به روابط اجتماعی و فرهنگ جامعه ارج می نهد، از غلو در آن بپرهیزد و خود را قربانی آن نکند و پاره ای از اسطوره ها و تصورات واهی را دور بریزد. بداند که خود ید طولایی در انتخاب شقوق عمل دارد؛ یعنی در واقع از هدفهای عمده روان درمانی آن است که شخص اعتماد به نفس و قدرت تحمل ناملایمات را به دست آورد و خود را به سادگی قربانی هر خیر و شری نکند، بلکه عقل سلیم و استدلال صحیح و منطقی را در اعمال و رفتار خود به کار گیرد روان درمانی فرایندی مبتنی بر اصلاح تفکر غیر عقلانی و تغییر رفتار از راه ایجاد تفکر عقلانی و استدلال های محکم و منطقی است. تمام تلاش درمانگر صرف وادار کردن مراجع به این مطلب می شود که از تفکر غیر عقلانی و متناقض با نفس خویش دست بردارد و فلسفه واقع بینانه تر و منطقی تری در زندگی به دست آورد 

 

 

واقعیت درمانی

واقعیت درمانی Reality therapy

واقعیت درمانی یکی از جدیدترین تلاشهای درمانگران در راه توصیف انسان، تعیین قوانین رفتاری، و چگونگی نیل به رضایت، خوشبختی و موفقیت محسوب می شود. در این شیوه درمان، مواجه شدن با واقعیت، قبول مسئولیت و قضاوت اخلاقی درباره درست و نادرست بودن رفتار، و در نتیجه نیل به هویت توفیق مورد تأکید است. این نوع درمان را فقط در مورد اکثر رفتارهای غیر عادی به کار نمی بندند، بلکه در مورد تمام افراد عادی و مسائل مورد علاقه آنها و تدوین شیوه صحیح تعلیم و تربیت نیز از آن استفاده می کنند طبق این تعریف، واقعیت درمانی با دیگر مکاتب درمانی تفاوتهایی دارد. مثلا، در مقایسه با روانکاوی فروید، موارد تفاوت بدین شرحند:

 ١. واقعیت بیماری روانی: در روان درمانی کلاسيك به وجود بیماری روانی معتقدند و کسانی را که بدان مبتلا هستند، پس از تشخیص، طبقه بندی می کنند و اعتقاد بر آن است که درمان باید پس از تشخیص و بر اساس نوع بیماری انجام پذیرد. در حالی که در واقعیت درمانی، مفهوم بیماری روانی مورد استفاده قرار نمی گیرد، اختلالات روانی با رفتار غیر مسئولانه یکی است و درمانگر راه درمان را بدون توجه به علایم و طبقه خاص بیماری به شیوه خاص خود دنبال می کند؛ او بیمار را در جریان غير مسئولانه بودن و غیر واقعی بودن رفتارش قرار می دهد و راههایی به او می آموزد تا بتواند بدان وسیله نیازهای شخصیش را به بهترین وجه ممكن ارضا کند.

۲. تجسس و تفحص از سازنده در گذشته بیمار: در روان درمانی کلاسيك بر گذشته فرد و وقایع پیشین زندگی او تأکید می شود و عقیده بر آن است که اگر ریشه های روانی رفتار مشخص شوند و فرد به وضوح آنها را درک كند، قادر خواهد شد که رفتارش را تغییر دهد. در حالی که واقعیت درمانی، ضمن مخالفت با این تأكيد، گذشته را مردود می داند و بر زمان حال و آینده تأکید می کند.

٣. انتقال: در روان درمانی سنتی درمانگر پذیرای حالت انتقال است. به این معنی که اگر بیمار نگرشهای خود را نسبت به افراد مهم دیگر به درمانگر منتقل کند، درمانگر به همراه بیمار مشکلات گذشته را تخفیف می دهد و به او می آموزد که چگونه رفتار نامناسب گذشته مشکل آفرین بوده است. بیمار در سایه تعابیری که درمانگر از حالتهای انتقالی می کند، پس از کسب بصیرت لازم، نگرشهای قدیمی را رها می کند و راههای ارتباط بهتر با دیگران و حل مشکلات خویش را فرا می گیرد. در حالی که، در واقعیت درمانی درمانگر پذیرای انتقال نیست و به منزله يك شخص واقعی وارد جریان درمان می شود، از تقویت انتقال حذر می کند و در صورت مشاهده وقوع هر نوع انتقال با توجه به واقعیت امر مسئله را حل و فصل می کند.

۴. اعتقاد به ناخوداگاهی: در روانکاوی سنتی امور ناخودآگاه از امور خود آگاه مهمترند پاره ای از مسائل فردزاده ی تسلط حوزه ی ناخودآگاه بر خودآگاه تصور می شود. روی این عمل، برای تغییر فرد کسب آگاهی و بصیرت نسبت به محتویات ذهن ناخود آگاه لازم است، که این امر از طریق تعبير رؤیا، تفسير موارد انتقالی و تداعی آزاد عملی می شود. در واقعیت درمانی، برعکس، به بیمار اجازه داده نمی شود تا از انگیزه های ناخودآگاه به منزله عذر و بهانه ای برای مشکل کنونیش استفاده کند. بیمار را وادار می کنند که درباره رفتارش نه تنها عذر نیاورد بلکه به قضاوت اخلاقی دست بزند.

واقعیت درمانی-دکتر شقایق بازرگان

۵. تاکید بر تعبیر و تفسیر رفتار به جای تاکید بر ارزشیابی آن: در روان درمانی سنتی از قضاوتهای ارزشی خاص خودداری می شود و با موضوع درست یا نادرست بودن عملکرد بیمار سروکاری نیست. رفتار منحرف را ماحصل بیماری روانی می دانند و معتقدند که بیمار را اخلاقا نباید مسئول آن دانست، زیرا کاری در این زمینه از بیمار ساخته نبوده است. حال آنکه در واقعیت درمانی عکس این عقیده صادق است. بدین معنی که مشکل بیمار از ناتوانی او در فهم و کاربرد اصول اخلاقی و ارزشهای زندگی روزمره اش ناشی می شود. بیمار را با رفتارش مواجه می کنند و یادآور می شوند که او مسئول رفتارش است و تا خود مسئولیت تغییر رفتارش را به عهده نگیرد، تغییری هم صورت نخواهد گرفت.

۶. اهمیت بصیرت: در روان درمانی سنتی اعتقاد بر آن است که اگر بیمار به علل ناخودآگاه رفتارش پی ببرد، خود به خود رفتارهای صحیح را می آموزد و جانشین می کند. بصیرت نسبت به امور گذشته، در این نوع درمان، از اهمیت خاصی برخوردار است. درمانگران سنتی روشهای بهتر عمل کردن را به بیمار نمی آموزند و طرحهایی برای آموزش مراجعان ندارند. در حالی که در واقعیت درمانی تعلیم و تربیت مجدد و نشان دادن راههای صحیح تر رفتار به مراجع مورد نظر است تا بدان وسیله بتواند نیازهایش را بهتر ارضا کند و در نتیجه به هویت موفق و شخصیت سالم دست یابد. انتظار از روان درمانی یا هدف مسئله اساسی در روان درمانی آن است که مراجع را از لذات اولیه و زودگذر خود منصرف کنیم و توجه او را به سوی لذات دراز مدت تر و منطقی تر، که با واقعیات سازگارند، سوق دهیم. درمان باید در قالب واقعیت به ارضای نیازهای اساسی بینجامد. دو نیاز اساسی فرد باید در جریان درمان ارضا شوند تا پس از آن مراجع بتواند ارضای آنها را به موارد وسیعتر زندگی خود تعمیم دهد. انتظار می رود که، در سایه تأمین این دو نیاز اساسی، فرد بتواند در سطح وسیع تری و در چارچوب واقعیات، رفتار مسئولانه ای در پیش گیرد و هویت موفقی به دست آورد و این خود نشانه سلامت روانی است.

فرایند درمان هدف واقعیت درمانی پرورش قبول مسئولیت در فرد و ایجاد هویتی موفق است. بنابر این، درمانگر باید در اولین مرحله رفتاری را که در صدد اصلاح آن خواهد بود، شناسایی کند و تمام توجهات خود و مراجع را بدان معطوف دارد؛ به گذشته او توجه نکند و هیچ گونه عذر و بهانه ای را برای رد مسئولیت نپذیرد و همین طور از پذیرش هرگونه حالت انتقال بر حذر باشد. تشخیص همان رفتار غیر مسئولانه است و هیچ گونه تشخیص خاصی در نظر نخواهد بود. در واقعیت درمانی تلاش می شود که فرد اهداف کوتاه مدت و درازمدت زندگی خود را بشناسد و با صراحت آنها را تعریف و توصیف کند. در جریان واقعیت درمانی از فرد خواسته می شود که کلیه راههای احتمالی را، بدون اظهار نظر و قضاوت، فقط روی کاغذ یادداشت کند. سپس مراجع و درمانگر به اظهار نظر و قضاوت درباره راه و روشهای ارائه شده می پردازند و هر يك را از جهات متعدد مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار می دهند و در نتیجه، مراجع می تواند از بین آنها راه و روشهایی را که به نتایج مطلوبتری خواهند انجامید، انتخاب کند.

روان کاوی

روان کاوی Psychoanalysis

واژه انگلیسی سایکو آنالیسس از دو لفظ سایکو به معنی روان و آنالیسس” به معنی تجزیه و تحلیل ترکیب شده است که روی هم رفته به معنی تجزیه و تحلیل روانی و یا در اصطلاح امروزی به معنی روانکاوی است. منظور از روانکاوی، شناخت سطح روانی نیست، بلکه هدف آن است که انگیزه های درونی و عمقی رفتار و اختلالات روانی را شناسایی کنیم و پس از تجزیه و تحلیل، مراجع را در غلبه بر آنها یاری دهیم و یا اینکه رفتار انسان را به نحو شایسته ای تبیین کنیم. يك تعریف کلی این است که روان درمانی شکلی از درمان مسائل و مشکلاتی است که ماهیت عاطفی دارند و در آن، يك فرد متخصص عمدا يك رابطه تخصصی و حرفه ای با مراجع بر قرار می کند و هدفش أن است که علایم و نشانه های موجود را بر طرف کند یا تغییر دهد و یا از پیشرفت باز دارد و موجبات رشد و تکامل مثبت شخصیت را فراهم آورد.

روانکاوی از نظر تاریخی سه معنی متفاوت داشته است. روانکاوی آن نظام روان شناسی است که از افکار فروید نشات گرفته است و بالاخص بر نقش ناخود آگاهی و نیروهای پویای عملکرد روانی تأکید می ورزد. در نظام روان شناسی فروید، سعی بر آن است که اولا، تمامی تجلیات فرهنگی، روانی و اجتماعی فرد مورد بررسی و تبیین قرار گیرد. ثانيا، روانکاوی شکلی از درمان است که در درجه اول از تداعی آزاد استفاده می کند و بر تجزیه و تحلیل انتقالها و مقاومتها تأکید می ورزد. از این رو، روانکاوی از شعبه های اصلی روان پزشکی است. ثالثا، روانکاوی، بعضی اوقات، برای آن مورد استفاده قرار گرفته است تا شیوه فرویدی را از شیوه فرویدی های جدید در حیطه خاص روانکاوی متمایز کند.

هدف از روان درمانی ایجاد سلامت روانی است. سلامت روانی دو جنبه دارد، یکی سازگاری با محیط بیرونی و دیگری سازش با محیط درونی. محيط مجموعه عوامل و امکاناتی است که مراجع می تواند از آن میان برای توسعه تواناییهای خود، به منزله يك انسان آزاده، دست به انتخاب بزند. از روانکاوی انتظار می رود که تا حدود زیادی سازگاری و انعطاف پذیری فرد را افزایش دهد و موانعی را که بر سر راه استفاده حداکثر از امکانات وجود دارد، از بین ببرد.

در سایه روانکاوی، تغییر قابل ملاحظه ای در ساخت منش فرد به وجود می آید. انتظار می رود که بیمار به آن نوع احساس آزادی شخصی برسد که به بالاترین مرحله ممکن در تحقق نفس در جامعه دست یابد و این بدان معنی است که فرد، در نتیجه روانکاوی، با اکثر افراد دیگر جامعه متفاوت و از همیشه خود بهتر شود، یعنی به نقش بی همتای خود تحقق بخشد

درمان مبتنی بر پذیرش و پایبندی (ACT)

درمان مبتنی بر پذیرش و پایبندی اکت ACT

درمان مبتنی بر پذیرش و پایبندی یا اکت (ACT) بر اساس این دیدگاه استوار است که زبان در بسیاری از اختلال های روانشناختی به طور مشخص در بسیاری از درد و رنجهای کلی انسان، نقش محوری دارد. اکت یک رویکرد درمانی است که بدین منظور تدوین شده است که زبان را به تمکین وادار سازد به طوری که زبان بجای اینکه فرایند نادیده گرفته ای باشد که انسان را از بین می برد، ابزار کاربردی مفیدی می باشد. این رویکرد مبتنی بر جریان رشد یابنده ی پژوهشهای رفتاری در زمینه ی زبان و شناخت است که نظریه ی ساختار و چهارچوب ارتباطی نامیده می شود هم درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد و هم این نظریه، سنت فلسفی عمل گرایانه ای سرچشمه گرفته است که با رفتارگرایی کارکردی نامیده میشود. اکت درمان یک اختالات خاصی نیست بلکه رویکردی کلی است که رشد و تحول بسیاری از قواعد را بر می انگیزد که تاکید آن بر مسائل ومشکلات خاص است. اکت دانشی علمی درباره ی عوامل تشکیل دهنده رفتار و مناسبات کلامی را در یک کلیت درمانی مفیدتر و موثرتر ادغام میکند.

درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد چیست؟

درمان مبتنی بر پذیرش و پایبندی (ACT) -دکتر شقایق بازرگان

نظریه اکت درباره ی تغییر; فراگیری انعطاف پذیرشی روان شناختی

اگر چه بسیاری از مسائل و مشکلات روان شناختی ما ریشه در تفکر و زبان دارد اما زندگی کردن بدون زبان برای ما، امکان پذیر یا مناسب نیست . زبان میتواند یا به عنوان خدمتکار عمل کند یا به شکل ارباب کارکرد داشته باشد. درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد بر خلاف اکثر صور درمان که خواهان تغییر محتوی تفکر، مسئله ساز هستند، در صدد است تا به مراجعان کمک کند تا زبان و تفکر را تحت کنترل زمینه ای یا ساختاری درآمدند و با استفاده از زبان منطقی و خطی، این کنترل اعمال شود و تجربه ی مستقیم وقتی که موثر است جهت دهنده تر باشد. هدف، انعطاف پذیری روانشناختی است یعنی به عنوان یک انسان آگاه با لحظه ی کنونی، ارتباط کامل تری برقرار شود در صورتی که میسر شده این ارتباط، دستیابی به نتایج ارزشمند را ممکن می سازد این ارتباط تداوم یابد و در غیر اینصورت وضع تغییر نماید. بر اساس دیدگاه اکت کنترل و قواعد کلامی بیش از حدی که در جهت نتیاج، اشتباه آمیز است این بن بست ها را پدید می آورد هدف تمامی مداخله های اکت انعطاف پذیری بیشتر در پاسخ گیری و حساسیت بیشتر نسبت به کارایی و توانمندی علمی است.

بر اساس این رویکرد تغییرات سریع و مهم در رفتار مراجع، امکان پذیر است علاوه بر وجود یک فرضیه ی عملگرایانه تغییر سریع به این دلیل امکان پذیر است که اکت زبان را هدف قرار میدهد. درمان در این رویکرد شدیدا بر تناقض ها، داستانها، تمرینها، تکالیف رفتاری و فرایند های تجربی متکی است.

رابطه درمانی یک ابزار اولیه در برقراری این رفتارهای جدید است. رابطه ی درمان توام با با پذیرش و مبتنی بر ارزشها است. درمانگر در صدد انجام تمرینها، مدل سازی و تقویت و پاداش آمیختگی و اجتناب را تاکید میکنند، به نفع رویدادهایی که در تایید پذیرش، عدم آمیختگی شناختی و تمرکز بر لحظه ی کنونی و سایر رفتارهای مرتبط ا اکت هستند، کنار گذاشته می شود در این رویکرد، پایه و اساس رابطه ی درمانی مبتنی بر تداوم و تغییرات است که به نتایج ارزشمندی منجر میشود.

شناخت درمان مبتنی بر ذهن و آگاهی (MBCT)

شناخت درمان مبتنی بر ذهن و آگاهی

ما در طی سالیان زندگی حرفه ای خود به این درک رسیده ایم که راه اساسی رهایی از، دلهره و کسب آرامش درونی، استفاده از فنون و تمرین های توجه آگاهی است. افسردگی، اشتغال ذهنی به وجود می آید و ارتباط با جهان و مسائل پیرامون مختل می شود و ما خودمان را به عنوان منبع ارزشمندی از تجربه زندگی و بودن در اینجا و اکنون فراموش می کنیم.

با تمام خدمات مؤثری که دانش روانشناسی، مشاوره و دارو درمانی در طول چند قرن گذشته در جهت فراهم ساختن آرامش روانی برای بشر انجام داده است، درمان های روانشناختی از قبیل شناخت درمانی مبتنی بر توجه آگاهی می تواند با بالا بردن انعطاف پذیری روانی نقش مهمی ایفا کند. در این روش، از تمرین های مراقبه ای برای ایجاد نوعی از آگاهی یا همان آگاهی مراقبه ای استفاده می شود تا از این رهگذر بتوانیم احساسات و افکار ناخوشایند را بپذیریم و بفهمیم که افکار و احساسات منفی چه تأثیری بر جسم دارند و جسم نیز چه تأثیری بر آنها می گذارد. نتیجه اینکه درک درستی از ارتباط ذهن، جسم و هیجان به دست می آوریم و نوع برخوردمان با این احساسات را تغییر می دهیم. دیگر، با تجربه احساسات منفی به دنبال پیش گویی نتایج و پیامدهای منفی آن تجربه نمی گردیم. تمرین های مراقبه ای باعث به وجود آمدن صبر، مهربانی نسبت به خود، ذهن باز نسبت به تجربه و استقامت مهربانانه می شود. به عبارت دیگر، اگر ما هنگام افسردگی کاری نکنیم کمک کننده است، زیرا تلاش برای رهایی از افسردگی با روش حل مسئله و تلاش برای حل مشکل، ما را بیشتر درگیر می کند. اشتغال ذهنی در ساعت سه بامداد، خود عیب جویی ناشی از احساس ضعف به وجود آمده از درگیری با غم و اندوه، تلاش های مأیوسانه برای ارتباط برقرار کردن با جسم و روان جهت رهایی از آن احساس، همگی تلاش های ذهنی هستند که راه به جایی ندارند و فرد را بیشتر درگیر می کنند. هر فردی که پس از بی خواب شدن، شب را با غلت زدن سپری کرده و یا ذهنش با فکر و خیال دائمی در مورد هر چیزی مشغول شده است، خوب می داند که این تلاش ها ثمری ندارند. با این وجود، ما می دانیم که فرد به آسانی گرفتار این عادت های ذهنی می شود. 

درمان مبتنی بر ذهن و آگاهی-دکتر شقایق بازرگان

شناخت درمان مبتنی بر توجه و آگاهی، مجموعه تمرین هایی را ارائه می دهد که می توانید آنها را در طول زندگی روزمره انجام دهید تا از عادت های ذهنی که شما را گرفتار غمگینی می کنند، آزاد شوید شناخت درمانی مبتنی بر توجه آگاهی (MBCT) آخرین یافته های علمی و روش های مفید مراقبه را که از نظر بالینی در روانشناسی و طب امروزی تأثیر گذار بوده است، در بر دارد. مبحث جذاب ترکیب روش های مختلف شناخت ذهن و بدن به شما کمک می کند تا تغییری اساسی در ارتباط خود با تفکرات و احساسات منفی ایجاد کنید. شما از طریق این تغییر می توانید راهی بیابید تا از نوسان خلق اجتناب کنید و افسرده نشوید.در نهایت، مسیر پژوهشی ما باعث شد تا استفاده بالینی از تمرین های مراقبه ای را آزمایش کنیم، این تمرین ها در جهت پرورش شکل خاصی از آگاهی می باشند که تحت عنوان توجه آگاهی شناخته می شود و ریشه در تعالیم معرفتی شرق دارد. این تمرین ها که در طول قرنها قسمتی از فرهنگ بودایی بوده است، برای استفاده در محیط های درمانی امروزی توسط جان كبت زين و همکارانش در دانشکده پزشکی دانشگاه ماساچوست بازبینی و تصحیح شده است. دکتر کبت زین در سال ۱۹۷۹ یک برنامه کاهش استرس را پایه گذاری کرد که در حال حاضر به عنوان برنامه کاهش استرس مبتنی بر توجه آگاهی (MBSR) شناخته می شود و بر اساس تمرین های مراقبه توجه آگاهی قرار دارد و در درمان استرس، درد و بیماری مزمن به کار می رود. توجه آگاهی به عنوان “بودن با تمام وجود” نیز توصیف می شود، زیرا واقعا یک آگاهی همراه با مهربانی است. این مسئله ثابت شده است که کاهش استرس مبتنی بر توجه آگاهی همچنان که موجب بهبود بیماران دارای بیماری های مزمن و شرایط، وخیم می شود، برای افراد مبتلا به مشکلات روانشناختی مثل اضطراب و هول (پانیک) نیز مؤثر است. این روش، نه تنها شیوه احساس کردن، فکر کردن و رفتار افراد را تغییر می دهد، بلکه به تغییر الگوی فعالیت مغزی که زیربنای هیجانات منفی است، منجر می شود.

علیرغم شکاکیت ها و بدبینی های اولیه در مورد استفاده از مراقبه به عنوان روشی برای پیشگیری از افسردگی، تصمیم گرفتیم تا نگاه دقیق تری به این روش داشته باشیم. ما به زودی کشف کردیم که باید علم شناختی غربی و تمرین های شرقی ترکیب شود تا چرخه افسردگی عود کننده را بشکند، چرخه ای که در آن تمایل داریم تا به طور مداوم مشکلات و عدم تطابق شرایط موجود با خواسته هایمان را مرور کنیم.

رفتار درمانی (BT)

Behavior Therapy (BT)

رفتاردرمانی کاربرد اصول تجربی یادگیری برای تغییر رفتار ناسازگار و نامطلوب است. از این رو، رفتاردرمانگران دقیقا با این مسئله مواجهند که مراجع چگونه فراگرفته است یا فرامی گیرد، چه عواملی یادگیری او را تقویت می کنند و تداوم می بخشند و چگونه می توان فرایند یادگیری او را تغییر داد تا چیزهای بهتری را جایگزین رفتارهای نامطلوب خویش کند. هدف اصلی درمان آن است که ارتباط های نامطلوب میان محرك و پاسخ به نحو مطلوبی تغییر یابند. چون اضطراب و نوروز، در این نظام فکری، پدیده هایی به حساب می آیند که یاد گرفته می شوند و رفتاردرمانی هم يك فرایند یادگیری تلقی می شود، از این رو، مشاور یا درمانگر مراجع را یاری می دهد تا شیوه های مؤثرتر رفتار و نحوه سازش با مشکلاتش را یاد بگیرد. اصولا، طرح این مسئله که رفتار غیر عادی نتیجه یادگیری و یا قصور در یادگیری است و باید از راه کاربرد اصول و قوانین یادگیری در بهبود آن تلاش کرد، مثل آن است که بگوییم بقیه شیوه های مشاوره و روان درمانی ربطی به یادگیری ندارند. چنین قضاوتی درست نخواهد بود زیرا همه شیوه های درمان کم و بیش در این تلقیشان از اختلالات رفتاری، به مثابه نشانه یادگیریهای معیوب، باهم توافق دارند. اما آنچه که رفتار درمانگران را از بقیه جدا می کند آن است که رفتار درمانگران بیشتر به فرایند یادگیری توجه دارند و در رفع اختلالات رفتاری همواره از قوانین و اصول تجربی رفتار استفاده می کنند.

در صورتی که روان درمانگران دیگر بیشتر به محتوای یادگیری توجه می کنند و به فرایند یادگیری و قوانینی که بر آن حاکم است توجهی ندارند و یا اینکه کمتر بدان توسل می جویند. روی این اصل است که رفتار درمانگران در فرایند درمان همواره سه سؤال را مطرح می کنند و آنها را مبنا و اساس کار خویش قرار می دهند. این سه سؤال عبارتند از:

1- چه رفتاری ناسازگار است، چقدر تکرار می شود و چه رفتارهایی را فرد باید افزایش و یا کاهش دهد؟

2- چه عوارض و عوامل محیطی در شرایط کنونی رفتار فرد را تقویت و تداوم می بخشند؟

3- چه تغییرات محیطی لازم است تا احتمالا به تغییرات رفتاری فرد منجر شود؟

بنابر این، اصل روش آنها این است که رفتارهای نامطلوبی را که باید از بین برود و رفتارهای مطلوبی را که باید ایجاد شود مشخص کنند و سپس از هر تکنیکی که برای ایجاد تغییرات مورد نظر لازم و مفید است، استفاده کنند. نتیجتا، رفتاردرمانی اصولا مبحثی از اموزش است .